تو میروی و من فقط نگاهت میکنم تعجب نکن که
چرا گریه نمیکنم ؛ بی تو یک عمر فرصت برای
گریستن دارم اما برای تماشای توهمین یک لحظه
باقی است و شاید همین یک لحظه اجازه زیستن
در چشمان تو را داشته باشم . . .
عمیق ترین درد چیست؟
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن
کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار
کند و تو ازاو رسم محبت بیاموزی
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه گذاشتن
سدی در برابر رودیست که از چشمانت جاریست
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن
شانه های محکمی است که بتوانی به آن تکیه کنی
وازغم زندگی برایش اشک بریزی
بعد از مرگم تکه یخی به شکل صلیب برروی سنگ قبرم بگذارید
تا با اولین طلوع خورشید آب شود وبه جای یار برایم گریه کند
افسوس ...
آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم
آن زمان که دوستمان دارند لجبازی میکنیم
و بعد... برای آنچه از دست رفته آه میکشیم
اگر اشک بودی تو را روی چشمان خود می نشاندم
اگر مهر بودی به دنبال تو در دل آسمان می دویدم
اگرماه بودی فروغ تورا چون غباری به سرمی نشاندم
ودر این جا نه اشکی و نه مهری ونه ماهی
چون خود رستی که پیمان شکنی
خداوندا
من در کلبه فقیرانه خودچیزی دارم که تو در عرش
کبریاییت نداری ؛ زیرا من چون تویی دارم و تو چون
خود نداری