-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 فروردینماه سال 1386 23:24
-
۶۱۵
چهارشنبه 29 فروردینماه سال 1386 10:30
هرگز برایت از دوست داشتنم حرفی نخواهم زد از جرقه های محبتی که هر لحظه بر دلم میزنی ، از گرمای کلامی که وقت گفتنت در دل خود احساس میکنم هرگز هرگز برایت نخواهم گفت از آن سیب سرخ پنهانی که به سویت دراز کرده ام و از آن دستی که ... هرگز برایت نخواهم گفت شاید تو خود روزی بخوانی دوست داشتنم را از دلتنگ شدنم از انتظارم از...
-
۶۱۴
سهشنبه 28 فروردینماه سال 1386 11:24
تکه های قلبم را با تو قسمت میکنم .. شاید هیچ اثری بر این سرمای زمستانی نداشته باشد .. اما. ....... برای لحظه ای می توانی گرمای عشق واقعی را در دستانت حس کنی......
-
تولده
دوشنبه 27 فروردینماه سال 1386 13:34
امروز تولدمه . . . فقط همین تولدم . . . ! !
-
۶۱۳
شنبه 25 فروردینماه سال 1386 09:38
بازی روزگار را نمی فهمم ! من تو را دوست می دارم. تو دیگری را..... دیگری مرا.... و همه ما تنهاییم . . .
-
۶۱۲
جمعه 24 فروردینماه سال 1386 10:37
کاش میدانستی دنیا با همه وسعتش بی تو جایی برای ماندن ندارد اشک چشمانم هر شب سراغت را از کویر گونه هایم می گیرند ای که دیدگانم از تنهایی تو الفبای اشک ریختن را آموخته اند و لحظه های گریانم با کوچ تو روان گشته اند؟ چرا از کوچه دلتنگی هایم گذر نمیکنی و برای چشمان مانده به راهم دستی تکان نمی دهی؟ بی تو قناریها خوش آواز...
-
۶۱۱
پنجشنبه 23 فروردینماه سال 1386 09:02
هیچگاه چشمانت را برای کسی که مفهوم نگاهت را نمی فهمد گریان نکن . . .
-
۶۱۰
چهارشنبه 22 فروردینماه سال 1386 12:44
ازش پرسیدم چقدر دوستم داری؟! گفت از اینجا تا خدا اشک تو چشام اومدو بهش گفتم: مگه نگفتی خدا از همه چیز به ما نزدیکتره . . . !!
-
۶۰۹
سهشنبه 21 فروردینماه سال 1386 14:20
دخترک توقع زیادی نداشت... تنها آرزوش٬ مرگ تنهایی بود ! میترسید...از کلمه ای که با تمام وجود٬احساس کرده بود. چه در روز روشن٬ که صدای قدمهای بی هدفش٬ تنهائیش رو به رخش میکشید .. و چه شبهائی که تنها همدمش ٬صدای خیس بارون بود و قلبی که ازترس ٬به شمارش می افتاد..... او میترسید...از آغوش تنهایی٬ که همیشه به روش باز بود و...
-
۶۰۸
دوشنبه 6 فروردینماه سال 1386 20:55
چگونه فراموشت کنم ..... چگونه فراموشت کنم تو را که به قصر سپید عشق هدایتم کردی وبرای اشکهایم شانه هایت را ارزانی داشتی وبا صداقت عاشقانه ات دلم رابه درد آوردی چگونه فراموشت کنم تو را که روزها در خیالم سایه ات را می دیدم وطپش قلبت را حس می کردم چگونه فراموشت کنم تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کرده ام...
-
۶۰۷
جمعه 3 فروردینماه سال 1386 20:42
شاید اونجوری که باید قدرتو من ندونستم..... حرفایی بود توی قلبم... من نگفتم...نتونستم.... من به تو هرگز نگفتم با تو بودن آرزومه نقش اون چشمای مغرور لحظه لحظه روبرومه........ نیومد روی زبونم که بگم بی تو چی هستم..... که بگم دیوونتم من..... زندگیمو به تو بستم....... تورو دیدم مثه آینه توی تنهایی شکستی من کلامی نمی...
-
۶۰۶
چهارشنبه 1 فروردینماه سال 1386 22:00
گفت: به من بگو چقدر دوستم داری؟ گفتم: تو را به بلندی کوهها ، پهنای دشتها ، عمق دریاها و به زیبایی گلها دوست دارم. تو را به اندازه تمام وجودت دوست دارم زیرا هیچکس را بدینسان دوست نداشتهام! با حسرت سری جنباند و گفت: متاسفم از اینکه نمیتوانم حرفهایت را باور کنم زیرا : قلب کوچک من تحمّل ، عشق بزرگ تو را ندارد!
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 اسفندماه سال 1385 21:11
فردا دیگه بهار میاد و همه چیو تازه می کنه ، سال و ماه و روزها رو هوا رو طبیعتو ... ولی فقط یه چیز کهنه میشه که به همه اون تازگیها میرزه : دوستیمون به همه دوستان عزیزم سال ۱۳۸۶ رو تبریک میگم امیدوارم سال خوبی برای همه باشه دلتون شاد غمهاتون کوتاه یاسمین
-
۶۰۵
دوشنبه 28 اسفندماه سال 1385 19:53
هر وقت از تو خ واستم دستم را بگیری، دستمو بگیر ............ نه هر وقت که فرصت کردی ! شاید آن وقت من فرصت نکردم دست تو را بگی رم !
-
۶۰۴
یکشنبه 27 اسفندماه سال 1385 21:29
همیشه اونقدر ساده نرو و مگذر لا اقل نگاهی به پشت سرت کن شاید کسی در پی تو می دود و نامت را با صدای بی صدایی فریاد می زند . . .
-
۶۰۳
شنبه 26 اسفندماه سال 1385 22:33
بازی زمونه: تو چشم میذاری و من قایم میشم و تو . . . یکی دیگرو پیدا می کنی . . . . .
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 25 اسفندماه سال 1385 20:56
-
۶۰۲
پنجشنبه 24 اسفندماه سال 1385 21:51
این روزها دلت با ما نیست...نگفتم چرا . . . ؟!
-
۶۰۱
چهارشنبه 23 اسفندماه سال 1385 20:02
چنان دل کندم از دنیا شکل تنهائیست که شکلم ببین مرگ مرا در خویش تماشائی ست که مرگ من گره افتاده در کارم گرفتارم به خود کرده به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم چه راهی پیش رو دارم.......!؟
-
۶۰۰
دوشنبه 21 اسفندماه سال 1385 21:57
آرام آرام میمیرم بی آنکه خود در حسرت لحظه ای بودن ، سخن از مرگ بگویم آری اینجا غمکده بودست و من غمزده ای در سکوت تار آن. تشنگی را بر لب جویبار مزه مزه می کنم مثل حرفهای سفید داخل تخته سیاه مثل اشکی نرم روی صخره سنگ آنگاه جویبار پر آبی شوم ره میابم داخل قلب کویر از کجا میدانی ؟؟؟ شاید آنجا هم شقایق باشد در پی قطره آبی...
-
۵۹۹
یکشنبه 20 اسفندماه سال 1385 21:36
بعضی وقتا اینقدر به آرزوهات فکر می کنی که یادت میره آرزوی کسی هستی . . .
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 19 اسفندماه سال 1385 15:16
-
۵۹۸
شنبه 19 اسفندماه سال 1385 12:21
در خواب ناز بودم شبی . . . دیدیم کسی در می زند . . . در را گشودم روی او . . . دیدم غم است در میزند . . . ای دوستان بی وفا . . . از غم بیاموزید وفا . . . غم با آن همه بیگانگی . . . هر شب به من سر می زند . . .
-
۵۹۷
جمعه 18 اسفندماه سال 1385 02:51
سکوت فریاد هزاران درد است در وسعت انتهای دریا و تو بی انتهاترین فریادی که در سکوت من نشسته ای
-
۵۹۶
پنجشنبه 17 اسفندماه سال 1385 22:41
دلم گرفته . . . کاش مرحمی بود برای این دل خستم اما افسوس . . که دردم بی درمان است
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 اسفندماه سال 1385 07:11
-
۵۹۵
سهشنبه 15 اسفندماه سال 1385 21:28
پنداشتم که ساده نوشتن همچون ساده زیستن زیباست پس ساده می گویم دوستت دارم......
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 اسفندماه سال 1385 22:43
-
۵۹۴
دوشنبه 14 اسفندماه سال 1385 21:22
ازش پرسیدم: دوستم داری ؟ گفت: آره گفتم: چقدر؟ گفت: از اینجا تا خدا . . . اشک تو چشام اومدو گفتم مگه نگفتی خدا از همه چیز به ما نزدیکتره ؟!!......
-
۵۹۳
یکشنبه 13 اسفندماه سال 1385 21:13
همه در ماتم مرگ من اسیرند . ول ی، اشک من می خشکد! خانه ام ویرانست، در اجاقم شرری نیست ، ولی ، خنده ام می گیرد. آسمان در غم تنهایی من، تا سحر می بارد. و به مسروری کم رنگ زمین، می زند فریادی، که خموش. لیک من می خندم. کوه هم از دل همچون سنگش، اشک خود را به تمنای زمین می ریزد. لیک من خوشحالم. من دگر آزادم. جسم پر درد و پر...